با اطمينان بايد بگويم؛
در اين روزهاي گرم و فرا رسيدن اوقات فراغت تمام مدّت شما فكر ميكنيد كه چه چيزي براي
بزرگ ترها در مناسبت هاي گوناگون به عنوان هديه و قدرداني بدهيم؟!.
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 توسط امین | لينك ثابت
|
«محمّد»
به مرز چهل سالگی رسیده است، تبلور آن رنج مایه ها در جان او باعث شده كه اوقات بسیاری
را در بیرون مكّه به تفكّر و دعا بگذراند. او هر ساله، سه ماه رجب، شعبان و رمضان
را در غار حراء به عبادت می گذرانید. شب بیست و هفتم رجب بود. محمّد غرق دراندیشه
بود. ناگهان صدایی گیرا و گرم در غار پیچید: «... بخوان!»
محمّد
درهراسی و هم آلود به اطراف نگریست!...
صدا دوباره
گفت: «... بخوان!
»
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 توسط امین | لينك ثابت
|
"والتر الیاس دیزنی"
کارگردان، تهیّه کننده و خالق بزرگ فیلم های نقّاشی متحرّک، در تاریخ 5 دسامبر
1901، در خانواده ای متوسّط در "شیکاگو" به دنیا آمد. پدرش، "الیاس
دیزنی"، متولّد کانادا و از تبار "آنگلو - ایرلندی" بود. مادرش
"فلورا کال" دختری...
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 توسط امین | لينك ثابت
|
محمّد به مرز چهل سالگی رسیده بود. تبلور آن رنج مایه ها
در جان او باعث شده بود كه اوقات بسیاری را در بیرون مكّه به تفكّر و دعا بگذراند.
او هر سال، سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در "غار حراء" (1) به عبادت می
گذرانید ، ان شب ، شب بیست و هفتم رجب بود ، محمّد غرق دراندیشه بود. ناگهان صدایی
گیرا و گرم درغار پیچید: «... بخوان!... »
محمّد درهراسی و هم آلود به اطراف نگریست! صدا دوباره
گفت: «... بخوان!... »
این بار محمّد با بیم و تردید گفت: « ... من خواندن نمی
دانم... ».
صدا پاسخ داد: « ... نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 توسط امین | لينك ثابت
|
آيا آرزو داريد كه آرام، خونسرد و خوددار باشيد و فرصت كافى براى آن چه دلخواهشماست، در اختيار داشته باشيد؟ اگرچه رسيدن به اين هدف، مشكل به نظر مىرسد، اما باكمى تلاش و تجديدنظر در افكار و اعمال، مىتوان به آن نزديك شد.
نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط امین | لينك ثابت
|
وقتی که اسماعیل(ع) به
حدّ بلوغ رسید، خداوند به ابراهیم(ع) دستور داد که خانة کعبه را تجديد بنا کند.
ابراهیم(ع) محلّ ساخت بنای کعبه را نمیدانست. خداوند جبرئیل را فرستاد و محلّ آن
را خطّ کشید. حضرت ابراهیم(ع) مشغول نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط امین | لينك ثابت
|
وقتي مامانم داشت براي
كوكو تخم مرغ ها را مي شكست، توجّه من به پوست هاي تخم مرغ جلب شد. از مادرم
خواستم كه تخم مرغ ها را طوري بشكند كه پوست آن آسيب نبيند. مادر هم با دقّت به
آرامي به كمك چاقو چند ضربه كوچك به تخم مرغ ها
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط امین | لينك ثابت
|