نوشته شده در 2009/6/14 توسط امین | لينك ثابت |
آيا در رابطه
هاي زير ترتيب خاصّي را مي توانيد كشف كنيد؟!.
براي اين كار رابطه ها را محاسبه نماييد:
1x 8 + 1 =?
12 x 8 + 2 =?
123 x 8 + 3 =?
براي ديدن پاسخ به ادامه مطلب مراجعه فرماييد
جنگ صد
ساله چقدر طول کشید؟
کلاههای پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
معلّم:
شش صورت فعل «زد» را بگو ؟!.
شاگرد: زدم، زدي، دعوا شد .
معلّم: الفباي فارسي رو بگو ببينم .
شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت ...
معلّم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم .
شاگرد: ای – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد ...

چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو، سه تا دبلیو می گذارند؟
آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟
اگر شخصی خیلی سر شناس باشد؛ چه کاره است؟
اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود؟
چرا لک لک موقع خواب ...
عربي
صبح به مسجد در آمد تا نماز گزارد. عجله داشت. نماز جماعت بر پا گرديد. پيش نماز؛ بعد
از سوره ي فاتحه، سوره ي نوح را شروع كرد.
چون گفت: « انّا ارسلنا نوحا ... يعنى: ما نوح را فرستاديم ... ». ما بقى آيه از يادش برفت. هر چه اندیشه کرد، سودی نبخشید. سكوت پيش نماز، بسيارطول كشيد.
عرب را طاقت نماند و گفت: « ... ايّها القارى؛ اگر نوح نمىرود، ديگرى را بفرست، ما را رها كن ».
شخصى را نزد قاضى بردند. شكايت كردند؛ اين شخص از ما پول قرض نموده است.
شخص اقرار كرد؛ آنان راست مىگويند و دعوى ايشان به جاست. مقرّر فرماييد كه مهلتم بدهند تا ملك و مال خود را بفروشم يا گرو بگذارم تا قرض آنان را ادا نمايم.
هنوز كلامش تمام نشده بود كه طلب كاران فرياد برآوردند، اى قاضى! اين مرد، بىمال و املاك است و يك وجب ملك در هيچ جا ندارد.
شخص بدهكار به قاضى گفت: جناب قاضى! در صورتى كه طلب كاران همه به زبان خود اقرار و اعتراف بر بى چيزى من مىكنند، اينك آن چه اقتضاى عدالت است به جاى آور!
قاضى گفت: ديگر هيچ حق سؤال و جواب با تو ندارند، المفلس فى امان الله.
كسى روزه نمىگرفت، ولى سحرى مىخورد.
گفتند: تو كه روزه نمىگيرى چرا سحرى مىخورى؟
گفت: نماز كه نمىخوانم، روزه هم كه نمىگيرم، اگر سحرى هم نخورم كه ديگر كافر مطلق مىشوم.
با يكى از دوستان خود مشورت كرد؛ فلانى از من پول قرضى مىخواهد، آيا صلاح مىدانى به او پول قرض بدهم؟
گفت: بلى.
پرسيد: چرا؟
گفت: اگر به او پول قرض ندهيد، سراغ من مىآيد.
يهودى، مسلمانى را ديد كه در ماه رمضان گوشت بريان مىخورد. با او به خوردن پرداخت.
مسلمان گفت: اى فلان! گوشتى كه مسلمان ذبح كرده باشد به يهودى حلال نيست.
گفت: من بين يهود، هم چون تو هستم بين مسلمانان.
پيامبر صلوات الله عليه و آله تمام گوشت گوسفندى را جز كتفش صدقه داد.
به پيامبر گفته شد: چيزى جز كتفش نماند.
حضرت صلوات الله عليه و آله فرمود: همهاش جز كتف باقى ماند.
به دعاى باران بيرون رفتند. اطفال را همراه خود بردند.
پرسيد: چرا كودكان را همراه خود مىبريد؟
گفتند: چون آن ها بىگناهند، دعايشان مستجاب مىشود.
گفت: اگر دعاى ايشان مستجاب شدى يك معلّم در همه عالم زنده نماندى.
شخصى خانهاى اجاره كرد. چوب هاى سقف بسيار صدا مىكرد. به صاحب خانه تذكّر داد تا آن را تعمير كند.
صاحب خانه گفت: چوب هاى سقف ذكر خدا را مىگويند.
گفت: بسيار خوب، اما مىترسم كه اين ذكر منجر به سجود شود!
پرسيدند: هرگز در كارى بر ديگران سبقت گرفتهاى؟
گفت:بلى.
پرسيدند: در چه كارى؟
گفت: در بيرون آمدن از مسجد.
يك نصرانى تازه مسلمان شده بود.قاضى به او گفت: الان مثل كودكى هستى كه تازه متولّد شده ايي.
شش ماه بعد اهالى محلّ او را نزد قاضى بردند و گفتند: اين تازه مسلمان در اين مدّت شش ماه نماز نخوانده.
گفت: جناب قاضى، مگر شش ماه قبل به من نگفتيد: گويا تازه متولّد شدهاى. الآن من كودك شش ماهه هستم. آيا بر طفل شش ماهه نماز واجب است؟!.
شخصى مسجدى ساخت. نام خود را بر سر در آن نصب كرد. بهلول نام او را شبانه از سر در مسجد كند. نام خود را بر روى سر در مسجد نصب كرد. بانى مسجد وقتى نام بهلول را در روى مسجد ديد، با عصبانيّت سراغ بهلول رفت. او را عتاب كرد.
چرا نام مرا از سر در مسجد برداشتهاى و نام خود را بر جاى آن نصب كردهاى؟!.
گفت: اگر مسجد را به خاطر خدا ساختهاى، چه فرق مىكند كه نام من باشد يا نام شما؟!.
دو ركعت نماز در نهايت تعجيل خواند. امام سجاد عليهالسّلام به او نگاه كرد.
او بعد از نماز دست به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا چهار حورالعين و يك كاخ زرّين در بهترين جاى بهشت به من عطا فرما.
امام عليه السّلام فرمود: مهر حقير آوردهاى و نكاح عظيم مىطلبى؟!.
از همسايهاش طناب به امانت خواست.
گفت: بر روى آن ارزن گستردهام.
پرسيد: چگونه بر طنابى ارزن گسترند؟!.
گفت: چون مقصود بهانه است، همين بس است؟!.
خوانندهاى ترانه مىخواند، ترانهاش تمام شد، رو به جمعيت كرد.
پرسيد: حالا چه بخوانم.
گفت: حالا نمازت را بخوان!
ابن سيرين گفت: خواب ديدم كه خاتمى بر دست دارم و با آن دهان مردان و زنان را مىبندم.
پرسيد: آيا مؤذن هستى؟
گفت: بلى.
گفت: با اذان گفتنت مردم از مبطلات روزه دست بر مىدارند.
»
هفتمين گوهر عرش عصمت