رفتنت را عجيب مجبورند
جادههايي كه جابهجا شدهاند
باز دنبال تو ميآيم
با كفشهايي كه تا به تا شدهاند
نوشته شده در 2009/6/14 توسط امین | لينك ثابت |
رفتنت را عجيب مجبورند
جادههايي كه جابهجا شدهاند
باز دنبال تو ميآيم
با كفشهايي كه تا به تا شدهاند
خدایا، زمین تو دیگر نیازی
به یک حال و روز خوش و تازه دارد
مدد کن که خوبی نگردد فراموش
بدی بس، خدایا، بد اندازه دارد
سلام! ...
مي بيني پنجرههاي دلمان چه غباري گرفته!.
ميبيني فراموش کردن تو چه بر سرمان آورده!.
خدايا!.
دلهامان باران رحمت تو را ميطلبد. باران شوق و مغفرت!.
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند
روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکی
تا از غبار میکده، دارو نمیکند
گفتم؛ ز شیخ صومعه، کارم شود درست
گفتند؛ او به درد کشان خو نمیکند
هوا دلپذير شد گل از خاک بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه اميد
به جوش آمده است خون درون رگ گياه

ستون عرش خدا قائم ازقیام محمّد
ببین که سر بکجا می کشد مقام محمّد
به جز فرشته عرش آسمان وحی الهی
پرنده پر نتوان زد به بام محمّد
به کارنامه منشور آسمانی قرآن
که نقش مهر نبوّت بود به نام محمّد
بر لوح دلم نام رضا حک شده
است
ذکر سکناتش به تنـم رگ شده است
آن جا که حریم قدس رضوان باشد
شوقی است مرا که بر سرم تب شده است
من مفتخر از سایه الطاف رضایم
من مشتعل از رحمت والای رضایم
مهر خوبان دل و دین از همه بي پروا برد
رخ شطرنج نبرد آن چه رخ زيبا برد
تو همي پندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهايش کشش ليلي برد
من خس بي سر و پايم که به سيل افتادم

عالم همه محو گل رخسار حسین است
ذرّات جهان در عجب از كار حسین است!
دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم
عجب رسميّه،
رسم زمونه
قصّه برگ و باد خزونه
ميرن آدما، از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
كجاست اون كوچه؟!
چي شد اون خونه؟!
...پيشترها كه زمين بود و گياه
زندگي اين همه دشوار نبود
سبزي باغ و بهاران زمين
به تب زرد، گرفتار نبود
پيشترها كه زمين بود و گياه
دوستي، سهم بني آدم بود
مهرباني همه جا ميروييد
گله از غم، گله از هم، كم بود
امروز يك سطل
خالي شد از ماست
توي سر من
يك فكر زيباست
ميشويم آن را
وقتي كه شد پاك
ميريزم آن وقت
تويش كمي خاك
ميروم پا به پاي درختان
باز من، باز صبحي بهاري
اين منم نغمه در نغمه آواز
اين منم هم صدا با قناري
جادة روستا پيچ در پيچ
خانهها خنده بر لب نشسته
جنگل خفته در مه چه زيبا
مهربان و مؤدب نشسته
گنجشكها ترانه نميخوانند
در نايشان شكسته صدا
انگار!
سنگند سنگ؛ لب به صدا بسته
يا نه، كرند پنجرهها انگار!
گنجشكها ترانه نميخوانند
گوش تمام پنجرهها تيز است
گنجشك بيصدا ؟! چه غم تلخي!
پاييز بي صدا ؟! چه غم انگيز است!
نه باغي، نه جنگل
نه يك دشت پر گل
نه شعر قناري
نه آواز بلبل
نه حال سؤالي
نه ميل جوابي
نه موج سروري
نه شوري نه حالي
زير گنبد كبود ...
روزگاري توي دشتستون دور
پاي كوه سر بلند پر غرور
كه سرش ابرا رو قلقلك ميداد
تا كه از چشماي ابراي سفيد
اشك خوشحالي بياد
فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسيم صبح بسى روح پرور است
گويا ز خلد مى وزد اين باد مشك بيز
كاين سان دماغ ابر ز بوى خوش تر است
هم اين زمين مرده شده احيا ز فيض او
هم اين جهان پير، جوان بار ديگر است
طلوع ميكند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم ميپرد نشانهي چيست؟
شنيدهام كه مي آيد كسي به مهماني
کسي که سبز تر است از هزار بار بهار
کسي شگفت،کسي آن چنان که مي داني
تو اي خلاصهي غم هاي مانده در دل من
بيا كه ...
آسمان، آبی تر
آب، آبی تر
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.
من به او گفتم:
آفتابی یک دست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را، می کنم دانه،
به دل می گویم: خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم.
سهراب سپهری
»
هفتمين گوهر عرش عصمت