عصر كه مي شود يك هندوانه شيرين را مي گذاريم وسط سيني. خطوط سبز
رنگش را مي شماريم. هندوانه خواب آلود است. چشم هايش پف كرده است. بابا چاقوي دسته
بلندي را مي كشد روي خط هاي موازي و سبز
آن تا بيدار شود.
حضرت
يعقوب(ع) و خاندانش به مصر رسيدند. حضرت يوسف(ع) بر تخت پادشاهى جلوس كرده بود. تاج
بر سر داشت.حضرت يعقوب(ع) و خاندانش بر
او وارد شدند. حضرت يعقوب(ع) و برادرنش او را به آن حالت مشاهده كردند. همه آن ها
در برابرش سجده نمودن. (سجده شكر الهى).
زن چهارم را بیشتر از همه ي زن ها، دوست مي داشت. از او مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی میکرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او میداد.
زن سومش را هم خیلی دوست میداشت و به او افتخار میکرد. پیش دوست هایش او را برای جلوهگری میبرد. گر چه واهمهی شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.
In the Name of Allah,
Most Gracious, Most Merciful.
1. Alif.
Lám. Rá. These are the Verses of the Perspicuous Book.
2. We have
sent it down as an Arabic Qurán, in order that ye may learn wisdom.
3. We do
relate unto thee the most beautiful of stories, in that We reveal to thee this
(portion of the) Qurán: before this, thou too was among those who knew it not.
4. Behold!
Joseph said to his father: "O my father! I did see eleven stars and the
sun and the moon: I saw them prostrate themselves to me!"
امّ سلمه درسايه
نشسته بود و استراحت مي كرد. تازه حياط را آب پاشيده بود تا خنك شود. بوي كاه گل
حياط را پركرده بود. عصر گرمي بود. احساس كرد صداي در مي آيد. چه كسي بود؟ بلند شد.
كسي در را فشار مي داد. سعي مي كرد داخل شود. به طرف در رفت. معلوم بود بچه است.
پسر بچه اي با شيرين زباني مي گفت: « پدر بزرگ! ...
».
صدا را شناخت. تعجب
كرد. نوه
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
را ديد كه مي خواست تو بيايد. دستش را از لاي در تو آورد.
ام سلمه
لبخندي زد و گفت: « ... صبر كن عزيزم!». در را باز كرد. لپ هاي
حسين سرخ شده بود. دست او را گرفت و از ...
نوشته شده در 2008/12/30 توسط امین | لينك ثابت
|
بچه ها با شادي
فرياد مي زدند و مي دويدند. چند پير مرد هم عصا مي زدند و مي رفتند. زن ها هم عجله
داشتند. سعد دلو را بالا كشيد. كمر راست كرد. مردم كجا مي رفتند؟!. چه خبر شده
بود؟!. عرق پيشانيش راپاك كرد. كمرش درد
گرفته بود. بايد چند دلو ديگر آب بالا مي كشيد تا زمينش را سيراب مي كرد. كنجكاو
شد. دلو را لبه چاه گذاشت، كنار حصار رفت و از پيرزني كه عصا مي زد و به دنبال جمعيّت
مي رفت، پرسيد: « ... امّ فروه، چرا مردم از مدينه بيرون مي روند؟! ».
پيرزن ايستاد. گوش هايش خوب نمي شنيد. سعد بلندتر پرسيد.
پير زن گفت: نوشته شده در 2008/12/21 توسط امین | لينك ثابت
|
پيامبر صلّى اللَّه
عليه و آله و سلّم داشت صحبت مي كرد. امام حسين عليه
السّلام روي زانويش بود. لبخند شيريني بر لب داشت و با انگشتانپيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و
سلّم بازي مي كرد. مرد آرزو كرد پسر باشد. نتوانسته بود در خانه
بماند. گاهي به در مسجد نگاه مي كرد. به خدمتكارش گفته بود كه كجا مي رود.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم موهاي حسين را نوازش كرد. مرد با حسرت آهي كشيد . چند تا
دختر داشت . فكر كرد آن ها ارزش ندارند. نه مي توانند در جنگ شركت كنند، نه مي
توانند ... نوشته شده در 2008/12/21 توسط امین | لينك ثابت
|
گردنبند زيبايي
بود، زرد بود، از طلاي خالص بود. گردنبند در دستان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و
سلّم مي درخشيد. زناني كه در اتاق بودند، در باره آن صحبت مي
كردند. امامه، دختر همسايه كه در سايه نخل بازي مي كرد، برخاست و به طرف پنجره
آمد. سلام كرد.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به او لبخند زد و جوابش داد. نگاه امامه به گردنبند بود.پيامبر صلّى اللَّه
عليه و آله و سلّم به كنار پنجره آمد. نگاهي
به همسرانش كرد. جوان ترين زن لبخند زد و فكر كرد ...
پيامبر اسلام
حضرت محمّد صلّى الله عليه و آله و سلّم به حضرت على عليه السّلام فرمود: « ... انت
اوّل من يدخل الجنّه ... يعني؛ ... تو اولين كسى هستى كه داخل بهشت مى شوى ».
رسول
خدا حضرت محمّد صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود: « ... از پيامبران و صادقان، اوّلين
كسى كه وارد بهشت مى شود، حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام است ».
در اين هنگام ابو دجانه برخاست و گفت: « ... آيا به ما نفرمودى كه قبل از ورود شما، ورود به
بهشت برتمام انبيإ، ... نوشته شده در 2008/12/14 توسط امین | لينك ثابت
|
در زمان جاهليّت به مكّه آمد. ميهمان عباس بن عبد المطلب شد. چون خورشيد در آسمان بالا آمد، در حالى كه به كعبه مىنگريست، جوانى را ديد كه پيش
آمد و به آسمان چشم دوخت و سپس به طرف قبله ايستاد. چيزى نگذشت كه نو جوانى آمد و
در سمت راست او ايستاد. باز چيزى نگذشت كه زنى آمد و پشت سر آن دو ايستاد. پس آن
جوان [نماز گزارد و] به ركوع رفت و آن نوجوان و زن نيز به ركوع رفتند. جوان سر از
ركوع برداشت، آنان نيز سر از ركوع برداشتند. جوان به سجده رفت آنان نيز با او به
سجده رفتند.
[با شگفتى] به عباس گفت: « ... نوشته شده در 2008/12/14 توسط امین | لينك ثابت
|
در
قبيله ایی شخصي را كشتند. آتشي بر پا داشتند. او را به آتش انداختند. آتش هيچ اثري
نكرد. او را نسوزاند. بدنش سفيد و سالم باقي ماند.
به آنان گفته شد: « ... به طور حتم او سه بار حجّ به جا آورده است؟!.
گفتند: « ... آري! ... درست است. او سه بار حجّ گزارده بود.
گفت: « ... روايت است؛ هر كس بار اول حجّ خانه ي خدا را به جا آورد، عبادتی
واجب را از دوش خود برداشته است. هر كس بار دوم حجّ بگزارد، پروردگارش را مديون
كرده است. هر كس براي سومين مرتبه به حجّ رود، خداوند مو و پوستش را بر آتش حرام
مي كند و آتش او را نمي سوزاند.
لقمان
حكيم، مدّتي غلامو خدمت کار بود. صاحب
کار ثروت، باغ، ملك، خدمت کاران و ... فراوان داشت. در ميان خدمت کاران متعدد او،
قيافه ي لقمان سياه و تيره بود.
بود لقمان در غلامان چون
طُفَيْل
پرمعاني، تيره صورت هم چو
ليل
لقمان در سيرت و معرفت، سرآمد همه خدمت کاران بود. از آن جا
که صاحب کار لقمان ...
خواست به محلّی رهسپار شود. لباس
هایش را نگاه كرد. خواست بهترین را بپوشد. آن چه آورد، نپسندید. پس از چند بار امتحان
بهترین جامه مورد پسندش را بر تن كرد. هم چنین
چندین اسب داشت. بهترین آن ها را انتخاب كرد. با بهترین جامه بر بهترین اسب خود
سوار شد. شیطان آمد. در بینی او دمید. وی پر از تكبّر و خودبینی شد.
با لشكریانش به حركت در آمد. با
كبر به مردم نگریست. مردی ژنده پوش به او سلام كرد. پاسخ سلام او را نداد. مرد لگام اسب او را گرفت.
گفت: « ... لگام اسب را رها كن.
گفت: « ... من حاجتی دارم.
گفت: « ... صبر كن تا از ... نوشته شده در 2008/12/2 توسط امین | لينك ثابت
|
سعد،
از اصحاب صفّه* بود. بسيار در فقر و ناداري به سر مي برد. هميشه در نماز جماعت، هم
راه رسول خدا صلّي الله عليه و اله و سلّم بود. هرگز نمازش ترك نمي شد. رسول خدا
صلّي الله عليه و اله و سلّموقتي او را
مي ديد، دلش به حال او مي سوخت. نگاه دل سوزانه ايي به او مي كرد. غريبي و تهي دستي
او، رسول خدا صلّي الله عليه و اله و سلّمرا سخت ناراحت مي كرد.
روزي
به سعد فرمود: « ... اگر چيزي به دستم برسد، تو را بي نياز مي سازم ».
مدّتي از اين جريان گذشت. رسول خدا صلّي الله عليه و اله و
سلّماز...
مأمون عازم شكار شد. به عده اي نوجوان برخورد كرد. آن ها تا
چشمشان به مأمون افتاد فرار كردند. امام جواد عليه السّلام، به جاي خود ايستاد.
مأمون ديد همه ي بچه ها پراكنده شده اند ولي نوجوان ي سر جاي خود ايستاده با تعجب
گفت : « ... چرا تو هم مثل همه فرار نكردي؟! ».
امام عليه السّلام جواب
داد : « ... براي چه بروم؟! راه را تنگ نكردم تا براي تو باز شود.جرمي مرتكب نشدم
كه
...
آسيه، همسايگي حقّ طلب كرد و قربت وي خواست. گفت: « ... رَبِّ
ابْنِ لي عِنْدَكَ بَيتاً في الجَنَّةِ؛ یعنی: ... خداوندا! ... در همسايگي تو
حُجره اي خواهم كه در كوي دوست، حجره نيكوست ».
آري نيكوست! ... لكن بهاي آن بس
گران است.
گر
هر چيزي به زر فروشند
اين
را به جان و دل فروشند
آسيه گفت: « ... نوشته شده در 2008/11/23 توسط امین | لينك ثابت
|
لقمان حکیم[1] ،
مردی بود سیاه چرده و نازک اندام که تمام عمر خود را به پند [2]گرفتن و پند دادن گذرانید . در زمان خودش بخاطر
هوش و عقل و حرف های خوبش ، در شهری که زندگی می کرد، معروف بود بعد ها در همه جا
مشهور شد.
این جمله بسیار قشنگ از لقمان است که از او پرسیدند : ادب
از که آموختی ؟
لقمان گفت : از بی ادبان از حرف های خوبی که از لقمان در
کتاب ها نوشته اند، این است که او به پسرش نصیحت می کرد و ...