با اطمينان بايد بگويم؛ در اين روزهاي گرم و فرا رسيدن اوقات فراغت تمام مدّت شما فكر ميكنيد كه چه چيزي براي بزرگ ترها در مناسبت هاي گوناگون به عنوان هديه و قدرداني بدهيم؟!.
نوشته شده در 2009/6/22 توسط امین | لينك ثابت |
با اطمينان بايد بگويم؛ در اين روزهاي گرم و فرا رسيدن اوقات فراغت تمام مدّت شما فكر ميكنيد كه چه چيزي براي بزرگ ترها در مناسبت هاي گوناگون به عنوان هديه و قدرداني بدهيم؟!.
«رسم زمونه»
عجب رسمیّه رسم زمونه
خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه!
کجاست اون کیوی؟!
چی شد نارنگی؟!
کجا رفت اون موزا؟!
خدا می دونه! ...
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود ...
روزگاري توي دشتستون دور
پاي كوه سر بلند پر غرور
كه سرش ابرا رو قلقلك ميداد
تا كه از چشماي ابراي سفيد
...
کشاورز فقیری بود. اهل اسکاتلند و فلمینگ نام داشت. روزي، در حال كار بود.
از باتلاق نزديك آن جا صدايي شنید. در خواست كمك
مي كرد. وسايل كار خود را انداخت. با سرعت سمت باتلاق دوید. پسری وحشت زده
در باتلاق فرو رفته بود. فرياد مي زد. تلاش مي كرد تا خود را نجات دهد. فلمينگ پسر
را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد.
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر و كوچك فلمينگ رسید. مردي اشراف زاده و ثروتمند از كالسكه پياده شد. وي خود را پدر پسري معرفي کرد كه ...
به مسجد بيا تــا صــفا را بـبيني
در اين خانه نور خـدا را ببيني
پر از عطر لبـيك، بــال مــلايك
بلنــداي سبــز دعـا را ببيني
نفسهاي مهـر آشنــا را ببيني
سبك خيزي بـــانــگ «الله اكبر»
از پــهـنــة سجــــــادهام
بـا يـاد تـــو پر ميكشم
در جست و جويت مهربان
هر گوشهاي سر ميكشم
مـن لا بـه لاي سبـــزههــا
حتـــّي مــيــان ابــرهـا
بسيـــار مـيگــردم ولـي
یک روز که پیغمبر(ص)
از گرمی تابستان
همراه علی می رفت
در سایة نخلستــان
دیدند که زنبوری
از لانة خود پر زد
بر دامن پیغمبر(ص)
ما بچه ها دوست داریم
همیشه خندون باشیم
دوست نداریم که غمگین،
خسته و گریون باشیم
بعضی آدم بزرگا
کودکی یادشون نیست
جنگ به پا می کنن
بچه ها رو یادشون نیست
تو وقتی قهر کردی
دل من را شکستی
تو الآن چند روز است
که با من قهر هستی
پریشب در خیالم
صدایت را ...
شعر
فارسي مربّي ارجمندي است كه ارزش هاي
ديني، اخلّاقي، اجتماعي و انساني را در خود نهفته دارد و به اقتضاي نياز خواننده،
وي را سيراب مينمايد. شعر ناب فارسي خواننده را به سوي تخيّل، عاطفه، زبان و
انديشة فرهيخته هدايت ميكند، هم از اين رو پدربزرگ هاي ما شعرخواني را به عنوان
سنّت پسنديدهاي ارج مينهادند و شاهنامه و مثنوي و بوستان و گلستان و غزل هاي
حافظ بهترين اوقاتشان را پُر ميكرد. شعرخواني چه به صورت فردي و چه به صورت
گروهي ظرفيّت هاي خاصّي دارد. بلند خواندن شعر، جمعخواني، شعرخواني در جمع باعث
ميشود درك خواننده از ...

پيامبر اسلام حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم بر منبر خطبه ميخواند. امام حسين عليه السّلام به طرف پيامبر اسلام حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم آمد. پاي امام حسين عليه السّلام در جامه اش پيچيد. بيفتاد و بگريست.پيامبر اسلام حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم از منبر فرود آمد. امام حسين عليه السّلام را در بر گرفت.
پيامبر اسلام حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: « ... فرزند امتحان است. سوگند به آن كه جان من در دست اوست، ندانستم كه از منبر فرود آمدم ».
منبع: نفس المهموم، ترجمه نفس المهموم، شيخ عباس قمي، ص10، به نقل از؛ محمّد بن شهر آشوب در مناقب از ابن عمر
من می دونم که هرسال
چهارتافصل داره
اول اون چهارتا
فصل خوب بهاره
بهار میاد با شادی
سبزه و گل میاره
رو شاخه ی درختا
در قلب من ستارهای ست
که حال مرا میفهمد
وقتی که غمگین هستم
و چشمک میزند
وقتی خوشحال باشم.
ستارهای که عشق هایم را میداند
و نفرتهایم را.
ستاره کوچکی
سمره و رافع منتظر بودند. رافع كمانش را برداشت، امّا سمره فقط چوبي برداشته بود. سپاه از ميان نخلستان بيرون آمد. زره ها و شمشيرهاي سپاهيان مي درخشيد. رافع سرك كشيد و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را نشان داد. سمره هم سري تكان داد و خنديد.
رافع گفت: « ... بايد آهسته دنبالشان برويم! ». سواران گذشتند. اسبي شيه كشيد. سمره پدرش را نشان داد.
رافع گفت: « ... فكر نمي كنم از اين جا ما را به شهر برگردانند ».
خيلي از بچه ها خواسته بودند به جبهه بروند، امّا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفته بود كه
امّ سلمه درسايه نشسته بود و استراحت مي كرد. تازه حياط را آب پاشيده بود تا خنك شود. بوي كاه گل حياط را پركرده بود. عصر گرمي بود. احساس كرد صداي در مي آيد. چه كسي بود؟ بلند شد. كسي در را فشار مي داد. سعي مي كرد داخل شود. به طرف در رفت. معلوم بود بچه است. پسر بچه اي با شيرين زباني مي گفت: « پدر بزرگ! ... ».
صدا را شناخت. تعجب كرد. نوه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را ديد كه مي خواست تو بيايد. دستش را از لاي در تو آورد.
ام سلمه لبخندي زد و گفت:گردنبند زيبايي بود، زرد بود، از طلاي خالص بود. گردنبند در دستان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مي درخشيد. زناني كه در اتاق بودند، در باره آن صحبت مي كردند. امامه، دختر همسايه كه در سايه نخل بازي مي كرد، برخاست و به طرف پنجره آمد. سلام كرد.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به او لبخند زد و جوابش داد. نگاه امامه به گردنبند بود. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به كنار پنجره آمد. نگاهي به همسرانش كرد. جوان ترين زن لبخند زد و فكر كرد به طور حتم پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گردنبند را...پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم داشت صحبت مي كرد. امام حسين عليه السّلام روي زانويش بود. لبخند شيريني بر لب داشت و با انگشتان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بازي مي كرد. مرد آرزو كرد پسر باشد. نتوانسته بود در خانه بماند. گاهي به در مسجد نگاه مي كرد. به خدمتكارش گفته بود كه كجا مي رود.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم موهاي حسين را نوازش كرد. مرد...بچه ها با شادي فرياد مي زدند و مي دويدند. چند پير مرد هم عصا مي زدند و مي رفتند. زن ها هم عجله داشتند. سعد دلو را بالا كشيد. كمر راست كرد. مردم كجا مي رفتند؟!. چه خبر شده بود؟!. عرق پيشانيش را پاك كرد. كمرش درد گرفته بود. بايد چند دلو ديگر آب بالا مي كشيد تا زمينش را سيراب مي كرد. كنجكاو شد. دلو را لبه چاه گذاشت، كنار حصار رفت و از پيرزني كه عصا مي زد و به دنبال جمعيّت مي رفت، پرسيد: « ... امّ فروه، چرا مردم از مدينه بيرون مي روند؟! ».
پيرزن ايستاد. گوش هايش خوب نمي شنيد. سعد بلندتر پرسيد. پير زن گفت:
به کجا چنين شتابان؟!
گون از نسيم پرسيد؛
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟!
همه آرزويم، امّا
»
هفتمين گوهر عرش عصمت