رفتنت را عجيب مجبورند
جادههايي كه جابهجا شدهاند
باز دنبال تو ميآيم
با كفشهايي كه تا به تا شدهاند
از عبورت دوباره جا ماندم
مثل يك ساك دستي كوچك
زيپهاي خراب ذهنم تا ...
تا ته از اضطراب وا شدهاند
يك نفر رختهاي چركش را در دلم
با گناه ميشورد
توبههايم چروك و تبدارند
گريههايم چه بيصدا شدهاند
توي تهماندههاي «باران»
باز نفسم داشت «بند ميآمد»
مثل كپسولهاي اكسيژن
ريههايم پر از هوا شدهاند
به خودت شوك بده مرا امشب
بايد از زندگيات برگردم
من كه رگهاي خوانيام از تو
از تمام تنم جدا شدهاند
سيّده صديقه حسيني
نوشته شده در 2009/6/14 توسط امین | لينك ثابت |