آدم برفي روزهاي تابستاني من باش!
عصر كه مي شود يك هندوانه شيرين را مي گذاريم وسط سيني. خطوط سبز رنگش را مي شماريم. هندوانه خواب آلود است. چشم هايش پف كرده است. بابا چاقوي دسته بلندي را مي كشد روي خط هاي موازي و سبز آن تا بيدار شود. يك تكه اش را برش مي زند و به دستم مي دهد. هندوانه شبيه آدم سبزي شده است كه با لبخندي قرمز و شيرين، عصر به خير مي گويد. حالا يك برش ديگر براي مادر. هندوانه خنده اش مي گيرد. بابا چاقو را فرو مي كند ته دل هندوانه. آدمك سبز از خنده مي ميرد! شب كه مي شود آسمان مي پرد توي حوض كوچكمان و آب تني مي كند. ماه را صدا مي زند و ستاره ها يكي يكي ته حوض آبي شيرجه مي زنند. وقتي مادربزرگ شير آب را باز مي كند تا گل ها را آب بدهد، من كنار مهتابي روشن دنبال يك شب پره مي گردم. توي حياط فقط صداي دمپايي هاي آبي، جيرجير جيرجيركي كه هيچ وقت پيدايش نمي كنم، صداي ترمز ماشين آقاي همسايه، صداي بچه آقاي همسايه كه مي دود و مي پرسد: چي خريدي بابا؟ صداي قيژ قيژ چرخ خياطي، صداي آب، صداي مادربزرگ كه مي گويد: درخت را نگاه كن!.
من به درخت نگاه مي كنم. مادربزرگ مي گويد: درخت را كه آب مي دهم، تشكّر مي كند. شاخه هاي درخت پيچ و تاب مي خورند شبيه آدم چوبي. بعد مادر بزرگ روي پله ها مي نشيند و من مي دوم تا شير آب را ببندم. صبح كه مي شود پنجره يك كاسه شير خنك و دل چسب مي شود. آدم برفي صبح دكمه هايش را مي بندد و هويج روي بيني اش را صاف مي كند. آدم برفي جاروي دسته بلندش را بر مي دارد و جارو زدن را شروع مي كند. آدم برفي حياط را جارو مي زند، خش و خش و خش... مادر در آشپزخانه غذا مي پزد، قل قل قل... بابا دنبال دسته كليدش مي گردد و پيدايش نمي كند، جرينگ جرينگ جرينگ...
آدم برفي هنوز به ظهر نرسيده، خسته مي شود. هويج روي بيني اش كج مي شود. جارويش را تكيه به ديوار مي دهد تا كمي خستگي بگيرد. اما مامان ديوارها را نمي بيند تا خستگي بگيرد. او مي دود تا به كارهاي خانه برسد. بابا مي دود تا به «نان» و يك پاكت «ميوه» برسد. روز مي دود تا به ظهر برسد و بعد از آن به عصر و آخر نوبت به شب مي رسد. و من مي دوم نمي دانم براي چه! كسي حواسش به دكمه هاي افتاده گوشه حياط نيست. ظهر مي شود. توي حياط هيچ سايه اي نيست. فكر مي كنم به بابا لنگ دراز و اين كه او ظهر ها سايه اش را كجا پهن مي كند؟ بعد فكر مي كنم به دنيايي كه فقط سايه باشد. در دنياي سايه اي توي مدرسه مثل سايه از كنار هم رد مي شويم، گاهي فقط دست براي هم تكان مي دهيم. توي كوچه سايه ها به هم برخورد مي كنند اما هيچ صدايي شنيده نمي شود. سايه ها توي صف شير مي ايستند و از سايه پيرزن ها تنها يك دايره گرد مي ماند و از بچه ها منحني هايي كه يك جا بند نمي آيد. سايه ها به جاي سلام سرشان را تكان مي دهند و فرقي نمي كند برايشان كه اخبار هواشناسي چه پيش بيني كرده است. آدم هاي سايه اي پر از نور تير چراغ برقند.
افروز زره گر
http://www.qudsdaily.com
نوشته شده در 2009/6/17 توسط امین | لينك ثابت |
